تبليغاتX
قلب صبورم



چون

حرمت گل را نگه داشت

روی گل ننشست و

سراغی از شمع گرفت

 کاش...

پروانه اینبار نمی سوخت

لااقل دلش!!

+ یادگاری در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 15:7نجوا |



سلام فا*حشه

هان؟ تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند،اندیشیدن و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم...

شنیده ام تن می فروشی برای لقمه نان!!!

چه گناه کبیره ای!!!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،

من هم مانند همه ام...

 راستی رو*سپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد

رگ غیرت اربابان بیرون می زند!!!

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است!!!

مگر هردواز یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است؟!

بفروش!!!

بفروش!!!

بفروش!!!

تنت را حراج کن

من در دیارم کسانی را دیده ام که

دین خدا را چوب میزنند

به قیمت دنیایشان!!!

شرفت را شکر

که اگر میفروشی

از تن می فروشی

نه از دین!!!

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم ها تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه،

جمعه بازار دین خدا را براه کنم،

زهد را بساط کنم،

غسل هم نکنم،

چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،

پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،

عاشورا هم تعطیل نکنم!!!

آری میترسم،

چون این روزها

از این گونه افراد بسیار دیده ام...

میترسم من هم مثل آنها شوم!!!

فا*حشه دعایم کن...

+ یادگاری در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 17:27نجوا |



هزاران بود و هزاران نبود. مردی بود که زنی را دوست می داشت!

هزلران بود و هزاران نبود. زنی بود که مردی را دوست می داشت!

هزاران بود و هزارن نبود. زن و مردی بودند که هم دیگر را دوست نمی

 داشتند!

یکی بود و شاید تنها یکی بود که مرد و زنی همدیگر را دوست می داشتند

+ یادگاری در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:15نجوا |



بالهایم را جا گذاشتم ...

               در بی کران افق ...

                                           ...

                                                ...

 

+ یادگاری در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:40نجوا |



بيراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشيد

زين بعد همه عمرم را

بيراهه خواهم رفت

( حسین پناهی )

+ یادگاری در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 14:49نجوا |



بر می گردم

با چشمانم

که تنها يادگار کودکی منند

ايا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

( حسین پناهی )

+ یادگاری در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 14:37نجوا |



ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را

با خود زير گل خواهد برد

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم

وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند

ما بايد بدويم دستشان را بگيريم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

مابايد پدرانمان را دوست بداريم

برايشان دمپايی مرغوب بخريم

و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند

برايشان يک استکان چای بريزيم

پدران پدران پدرانمان

( حسین پناهی )

+ یادگاری در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 14:32نجوا |



امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.

 گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.

دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،

روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام

میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟...

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد،

زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن،

نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا میرود.

+ یادگاری در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:13نجوا |



 تصاویر انسانها به شکل گل

اگه خوب نگاه کنید می بینید که این گلها همه از انسان

تشکیل شده اند . خوب دقت کنید !

بقیه در ادامه مطلب


>>> باقی ناگفته ها<<<
+ یادگاری در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:37نجوا |



دیوارم اتاقم پر از عکسه

ولی ...

همیشه دلم واسه اونی تنگ میشه که

نمی تونم عکسشو به دیوار بزنم !

+ یادگاری در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:26نجوا |



شاعرک برگ گلک باز داری فریاد میزنی؟

بازداری توکاغذای بی صدات داد میزنی؟

باز از این ادمای توی قفس شاکی شدی؟بازداری حرف کبوترای ازاد میزنی؟

میخوای ازکنج اتاقت به کجاهابرسی؟

هرکجابالاترین بودبری اونجابرسی؟

یه روزی دنیاتو قلب کوچیکت جامیگرفت یه بارم  میخوای خودت به قلب دنیابرسی؟

یادته؟

هرکی اومدیه تیکه ازنگاتوبرد

هرکسی یه باریه جوری دل نغمه هاتوبرد

بعدشم تنهاشدی فقط توبودی وخدات که دیدی ای دل غافل یه نفرخداتوبرد

شاعرک بارون چشمات داره افتابی میشه

 رنگ این روزاسیاهه غزلت ابی میشه

 بیاوخیال نکن بااین سروده های سرد دلای خالی مردم پربی تابی میشه

 واسه مجنونای شعرت کسی لیلانمیشه

پی اشنامیگردی ولی پیدانمیشه

بیاوخیال نکن پشت سرت کف میزنن

 اگه دنیا با تو باشه دیگه دنیانمیشه

شاعرک اشکاتوپاک کن جون اون دردنگات

جون انو جوهر تنهایی دستای سیات میدونم

دلت گرفته میدونم خسته شدی ولی اون  اشکاروپاک کن جون کاغذپاره هات

+ یادگاری در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 19:0نجوا |



چه کسی انسان است ؟
به خانه من بیا... از تو فقط گرمایت را میخواهم
میخواهم خطوط چهره تکیده ام را دستان تو پاک کند
قلبم شبها با یاد تو هوس بازی ها میکند
لب هایم تنهاست... نام تورا میجویند. طعم لبهایت ویار لحظه هایم شد
اندک سرخی شان را برای تو امانت نگه داشتم
بهشتی که تو آنجا نباشی را نمی خواهم
گیسوانم تشنه انگشتان توست
صدفی ساخته ام بهر نجابت ... امانت دارم
اندیشه ام طلوعی دارد زیباتر از خورشید و ماهی دارد نورانی تر از پروا
من مسلمانم
مولایم فاطمه ... اوکه بهانه خلق مرد و آدم بود

با تشکر از شاسوسا

www.lecher.blogfa.com 

+ یادگاری در شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:49نجوا |



من هنوز انسانم!!!!!!

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور

مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم

یک مداد پاک کن بده

 برای محو لبها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،

سیاهم کند!

یک بیلچه،

تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛

موهایم را از ته بتراشم

سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم

نخ و سوزن  هم بده،  

برای زبانم می خواهم

بدوزمش به سق

اینگونه فریادم بی صداتر است

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد

به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟

باید واقع بین بود!  

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو بلند گفتی:"زهرمار!"!؟

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!؟

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ای !!

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

مردی را به من نشان بده ! ! !

+ یادگاری در شنبه سوم مهر 1389ساعت 13:17نجوا |



بازهم برده فروش بازتکرارزمان بازتاریخ کثیف بازحراج زنان

 آی ای مردم شهرکودکم رابخرید این حراجی ست بزرگ زیرقیمت ببرید

 همگان جمع شوید دور نادانی من مبلغی ثبت کنیدروی زندانی من

دخترم خوشحالست اشکهایش بازیست نگرانش نشوید او به کارم راضی ست

 ناله هایش پوچ است نغمه اش بی معناست یک زمان میفهمدپول آزادی ماست

 کودکم ارزان شد آی مردم بخرید گرگهاجمع شویدبره ام رابدرید

بازهم برده فروش بازتکرار زمان بازتاریخ کثیف بازحراج زنان

 

+ یادگاری در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:24نجوا |



جامه ای بافتم ، تار و پودش از عشق ، خواستم تا به تو هدیه کنم ،

لیک دیدم که در آن گوشه باغ ، لاله ای پنهانی با نسیمی می گفت :

 جامه عشق برازنده هر قامت نیست .

+ یادگاری در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:22نجوا |



اگر خواستی با من بیایی من همان جایی هستم که

رهایم کردی !

+ یادگاری در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:21نجوا |



تبریک؟

برای چه؟

آمدنم یا شدنم؟

من که آمده بودم

شده بودم

فقط

در بند شدم

این هم تبریک ندارد.

+ یادگاری در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:17نجوا |



نوازشم کن...

نترس...                                                                  

تنهایی            واگیر ندارد

 آنقدر مرده ام  که هیچ چیز نمی تواند مردنم راثابت کند

و آنقدر از این دنیا سیرم که روز مرگم را

جشن می گیرمو اگر این دنیا را دوست داشتم

روز تولدم نمی گریستم
+ یادگاری در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:16نجوا |



امروز عکسمو قاب کردم
یه روبان سیاه هم چسبوندم کنارش
***
نزدیک است
ضجه های مادرم
برای تنها فرزندش

+ یادگاری در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:13نجوا |



از خوندن این مطلب پشیمون نمیشید . حتماْ بخونیدش

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ....
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی ازجایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تاقلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را بایک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها "واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند .

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند


+ یادگاری در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:4نجوا |



  کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!        

+ یادگاری در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:8نجوا |



تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

+ یادگاری در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:7نجوا |



ميدانم ديگر

- نه -

دست نوشته هايم را ورق مي زني،

- نه -

صدايم را مي شنوي.

من دائم

پشت اين سطر ها...

سكوت ها...

خودم را هاشور مي زنم،

و ...

نميدانم چگونه

بر آغاز باور من

نقطه پايان ميزني!

- بدون خداحافظي-

وقتي كه مي روي.

+ یادگاری در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:2نجوا |



یه کلاغ پیر تنها

رویه شاخه نشسته

یه سیاه زشت بی کس

یه سیاه دل شکسته

نه قراری واسه موندن

نه امیدی واسه پرواز

نه لبایی که بخندن

نه صدایی واسه آواز

همه ی عمر درازش

تویه یه سیاهی بوده

هیچکسی برای قلبش

شعر عشق و نسروده

خیلی وقت پیش همه عشقش

یه کبوتر سفید بود

اونی که برای قلبش

آخرین نور امید بود

اما آخه کی شنیده یه کلاغ آواز بخونه

یه کبوتر نمیتونه عاشق کلاغ بمونه

وقتی که یه روز پاییز کبوتر حرف سفر زد

گریه کلاغ و نشنید،توی آسمونا پر زد

حالا اون کلاغ تنها مونده با یه عالمه یاد

تو صداش هیچی نمونده

 حتی گریه

حتی فریاد

+ یادگاری در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:1نجوا |



آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم،

اگر بروی  ، شادم

اگر بمانی  ، شادتر!

تو را شادتر میخواهم،

با من یا بی من!

بی من اگر شادتر باشی ، کمی فقط  کمی - ناشادم و این همان عشق است

وعشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.

خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و

آن آزادی ی توست

تو را آزاد می خواهم.

+ یادگاری در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:0نجوا |



دلم تنگ شده

 

خدااااااااااا............!

+ یادگاری در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 15:11نجوا |



کاش پرده مي فهميد تا پنجره باز است

 

فرصت رقصيدن دارد...

 

 

 

 

 

+ یادگاری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:57نجوا |



وقتي بي هوا

 پرتاب ميكني

سنگي كه به دست داري

به هوش باش

كه اين سنگ كجا ميرود

و

شيشه  قلب

كه را

مي شكند...

+ یادگاری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:54نجوا |



ميدانم

ديگر

- نه -

دست نوشته هايم را ورق مي زني،

- نه -

صدايم را مي شنوي.

من دائم

پشت اين سطر ها...

سكوت ها...

خودم را هاشور مي زنم،

و ...

نميدانم چگونه

بر آغاز باور من

نقطه پايان ميزني!

- بدون خداحافظي-

وقتي كه مي روي.

+ یادگاری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:54نجوا |



آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم،

اگر بروی  ،

شادم

اگر بمانی  ،

شادتر!

تو را شادتر میخواهم،

با من یا بی من!

بی من اگر شادتر باشی ، کمی فقط  کمی - ناشادم و این همان عشق است

وعشق همین تفاوت است،

همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.

خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و

آن آزادی ی توست

تو را آزاد می خواهم.

+ یادگاری در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:53نجوا |